صبح فردای غزل

این وبلاگ در جهت ترویج اشعار عاشقانه ای است که بتواند سهمی هر چند کوچک در جهت ترویج فضای ادبی کشور ایفا نماید. موضوعات تمامی اشعار در راستای ترویج فضای عاشقانه دختران و پسران. سرزمینم. تدوین شده است و. امید است وبلاگ فردای غزل بتواند در این. مهم.اثرگذار باشد.

صبح فردای غزل

این وبلاگ در جهت ترویج اشعار عاشقانه ای است که بتواند سهمی هر چند کوچک در جهت ترویج فضای ادبی کشور ایفا نماید. موضوعات تمامی اشعار در راستای ترویج فضای عاشقانه دختران و پسران. سرزمینم. تدوین شده است و. امید است وبلاگ فردای غزل بتواند در این. مهم.اثرگذار باشد.

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۸
شهریور

اینقدر موهایت را سیاه وسفیدونکن 

شب وروزم را اینقدر بهم نریز

تو همان آبی آرام خودم بمان

به هم ریختن قاعده ها را به دل من  بسپار

من همان دیوانه زنجیری روانیم

که از طره مویت طنابی بافته ام

انداختم به دل شب

تو در آبی آرام دلم رخنه کن

شبم. را زیروروکن

تو نخواسته ماه دلم شو

بهم ریختن بی قاعده ها با من


شبی سنجاقی لای موهایت گیر کرد

شبم به درازا کشیدو یلدا شد


صبح را از دم  کوچه خانه اتان هر چه صدا کردم بیدار نشد

با صبحم چه کردی که شبم فردا نشد


تو در ابتدا شب بودی رفته رفته ماه شدی


من. میخواستم اسمت را کنار اسمم. بنویسم اما قلمی باندازه نامت پیدا نکردم 


هرگاه. خلاف جریان زندگیت برایم زندگی کردی

احساس میکردم  هنوز زنده ام


کتاب‌های عاشقانه زیادی خوانده ام

فصلهای عاشقانه زیادی مرور کرده ام

حرفه‌ای عاشقاته زیادی شنیده ام

اما

هیچ جمله عاشقانه ای

هیچ تعبیر قشنگی

هیچ زمانی 

زیباتر از ان صبحی نیست

آرام کنار گوشت 

لحن داغی بگوید

صبحت به خیر آرامش بعد طوفان من

راستی صبحت به خیر آرامش بعد طوفان من


  • علی خوشاب
۱۶
شهریور

سلام

صبحی را میبینم که در میان جنگل تار موهایت راه گم کرده  و ماه که هنوز در چین خطوط پیشانیت هلال کشیده

هوای دلت گرگ و میش است 

نه بارانی نه افتابی

یک ابر تیره پر از تردید

یک  هاله ی نوری پر از امید

فضای دلت را اکنده از شور کرده

درست شبیه یک دار قالی

که نقشش خط وهاشور خورده

پدرم در چنین هوایی عاشق شد

و ترس ابتلا به دردش همواره

ذهن پریشان مرا ترساند

همیشه  گفتن یک دوستت دارم واقعی

جرات گرگ بودن میخواست

دوست داشتن کدامین ابداع بشر است

که  بره ها هم تن به دوستی با گرگ های عاشق میدهند

عشق واژه ایست

که تنها 

معنایش

رازش

و شورو حالش را تو میفهمی

دلم یک بازی گرگم به هوا میخواهد

تو چشم بگذاری و 

من بروم وچشم بسته عا‌قشقت شوم

  • علی خوشاب
۱۶
شهریور

هیچ کس مرگ را از نزدیک ندیده است

اما میگویند

ابهتش

عظمتش

حتی ماتو مبهوت ماندنش

درست شبیه آن لحظه ایست

که باد گیسوی پریشانت را روی بلور شانه هایت میرقصاند


  • علی خوشاب
۱۶
شهریور

همه چیز درست زمانی اتفاق افتاد که راحتی خانه را کنار پنجره تاب میدادی خیره به زمستان سرد و قهوه تلخت را می‌نوشیدی ناگهان یکباره نسیمی وزید دستی لرزید و بادی لای موهایت پیچید قهوه ترک از دستت افتادوشکست تو را بهت عجیبی گرفت سالها رفت و حال تو را هیچکس نفهمید اما میگویند کف فنجانت دانه تسبیح دیدند

  • علی خوشاب
۱۵
شهریور

من در فراسوی نگاهت 

در اشتیاق روزهایت

 در شور و جنبش شبانه ات

 عشق را همچون دختری نوباوه میبینم 

که با آینده ای پر از فرازهاو فرودهایش 

راهی حجله کرده اند. 

  • علی خوشاب
۱۳
شهریور

به یاد می‌آورند روزی در گوشه ای از تاریخ مردان و زنان عاشق شکوه عشق دیرین ما را

جغرافیای دلم بی مرزترین سرزمین این آبادی ست

وچشمان تو شبیه دروازه های که به روی قلبم باز میشوند هرصبح و شب

من در آبادانی خوش چشمانت 

در گردنه پرپیچ و خم تاب نگاهت 

به یاد میاورم تمام سرزمین تنت را 

روزیکه زیر پای اسب سترگم می‌لرزید

به یاد می‌آورد روزی تاریخ 

دوستت دارمهای پیاپی ام را در زیر گردنت

هر دوستت دارمی گلو واژه ای است زیر لبم

گردن های کشیده 

صاف 

و بی آلایش

زخم عقده بوسه های پنهان لبهایند که پوسیدندو اما نبوسیدند

  • علی خوشاب
۱۱
شهریور

هرصبح همچون هوای شهریور میان ریه هایم میپیچی

گرم

 نمناک 

خنکای وجودت را در انتهای سینه می‌توان نفس کشید

تو ک باشی

 دامن کوه الوندو

لب جنگلهای شمالو

کنار ساحل آرام

 قرار من دیوانه نیست

من کنج لبت

لای بازویت

همان انتهای سینه ات

تابستان داغم را میگذرانم 

من شهریور چشمان تو را اردیبهشت مینامم

خنکای وجودت نفسم را جا می‌آورد 

من لای بازویت

کنج لبت

همان انتهای سینه ات

شهریور داغ چشمان تو را هنوز نفس میکشم

  • علی خوشاب